پشت چهره‌ایی که نمی‌شناختم
حدود یک سال بود که یه پسر مدام اطرافم می‌پلکید. انگار هر کاری می‌کرد تا فقط بتونه یه راهی برای ورود به زندگیم پیدا کنه. با هزارجور حرف قشنگ و عاشقانه، با پیام‌هایی که پر از قربون صدقه و اطمینان بود، با اسمایی که فقط مخصوص من ساخته بود، با حرف‌هایی که ته‌ش می‌خواست بگه: "من فرق دارم... منو راه بده تو...
پیش از آنکه برود
صبح که چشم‌هایش به آرامی باز شد، هنوز دردی تیز و بی‌رحم در سراسر بدنش پیچیده بود. کبودی‌ها مانند لکه‌های سیاه و بنفش بر پوستش نقش بسته بودند، لکه‌هایی که از ساق پا تا بازوهایش کشیده شده بودند هرکدام داستانی از دردهای پنهان و روزهای بی‌رحم را روایت می‌کردند. احساس می‌کرد بدنش از سنگینی دردهایی که تما...
به رخ زیباتر از حوری به تن نازکتر از جانی♥️
‌صد بار خوندم و هر صدبار ذوق کردم لب‌هایش نرم‌تر از صبح‌های اردیبهشت، نگاهش شیرین‌تر از بوسه‌ی آفتاب بر برگ‌های نازک گل یاس .. موهایش که بر شانه می‌لغزد، گویی شبنم‌های طلوع، آرام بر عطرِ پنهانِ پوستش چکه می‌کنند. دست‌هایش، نخی از ابریشم، حلقه‌هایی از طلای آفتاب، و لای انگشتانش، نسیمی که بوسه می‌زند....
نامه
اولین باره که یکی همچین چیزی درباره‌م نوشته ❤️!‌‌ وقتی چشماتو دیدم، با خودم گفتمحیفه این چشما غمگین باشه وقتی میتونه بخنده، برق بزنه درست مثل اکلیل هایی که انگار فرشته ها می‌ریزن تو لیوان دمنوشی که هرروز صبح درست میکنه و با اون دستای ظریفش آروم با گلبرگ های غنچه ی رز خشک شده، یه جوری به اون لیوانِ ب...